تبليغاتX
رنگ زندگي

رنگ زندگي

.................

عشق يك لحظه ‹‹ناب›› و تكرار نشدني است
 
 
 
 
قفس برای پرنده هاست
اما کدامين پرنده قفس را دوست دارد
من پرنده نيستم
اماسال هاست که دلم
درقفس تنهايی محبوس است
دستی کو تا اين قفس را بگشايد
وپرواز رابرمن بياموزد؟
 
گفتنيها كم نيست
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها كم نيست ، من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،‌درهم و برهم گفتيم
ديدنيها كم نيست ، من وتو كم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،‌پرسيديم
چيدنيها كم نيست ، من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بي‌سبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندني‌ها كم نيست ،‌من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين ،‌شكل سرودن را
در معبر باد ،‌با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو ،‌اما در ميدانها
اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم
ما به اندازه‌ما مي‌گوييم ،‌ما به اندازه‌ما مي چينيم
‌ما به اندازه‌ما مي بوييم ،‌ما به اندازه‌ما مي روييم
من و تو كم نه كه بايد شب بي ‌رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم
من و تو خم نه و درهم نه وكم نه ،‌كه مي‌بايد ،‌با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو حق داريم كه به اندازه‌ما هم شده با هم باشيم گفتنيها كم نيست
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 20:31  توسط هادي  | 

خیلی سخته

 
خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 0:40  توسط هادي  | 

دوستت دارم

 
به جنگل های بهاری و به مستی
به آن عهدی که با قلبم بستی
بدان ای نازنین تا زنده هستم
تو را دوست دارم و می برستم
پس
دوستت دارم
نه برای آنچه که هستی
 بلکه برای آنچه که هستم
وهنگامی که با توام
دوستت دارم
نه تنها برای آنچه که از خود ساخته ای
بلکه برای آنچه که از من می سازی
دوستت دارم
چون به هیچ تماسی , کلامی و یا اشاراتی
به این کار توانا نگشته ای
چون خود بوده ای
شاید دوست داشتن در نهایت
به همین معنا باشد
 
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 0:38  توسط هادي  | 

شب یلدا

تقديم به آنهايي كه امشب را با تنهايي مي گذرانند
 
امشب شب يلداست . پاييز با همه زيبايي هايش ، خدا حافظي مي كند و جايش را به زمستان پاك و سفيد مي دهد . زمستان سردي كه با وجود دلهاي گرم و با محبت ، زيبايي اش دو چندان مي شود
در يك لحظه به ياد خزان عمر خود مي افتم . عمري كه بهارش را بدون هيچ لذت و خوشي به پايان رسانيد وبالاخره به خزان رسيد . خزاني كه جز حسرت روزها و فرصت هاي از دست رفته ، ثمره اي نداشت
آري ... خزان عمرهم به پايان خواهد رسيد وبه زمستانش ميرسد
در بهار، تنهايي ... در پاييز ، تنهايي ... در زمستان هم ، تنهايي ...سرمايش را احساس مي كنم ... برخود مي لرزم ... مي ترسم
اي دل ...آيا دلي نبود كه براي تو بتپد ... آيا دلي نبود كه در انتظارت باشد ... آيا دلي نبود كه نگرانت باشد
اي دل با رفتن به سوي غربت ، خيلي ها فراموشت كردند . خيلي ازآنهايي كه دوستشان داشتي و دوست داشتي دوستت بدارند . اصلا" اي دل ميدوني ... همه اش تقصير اين غربت هست ... غربت يعني مرگ تو ... يعني فراموشي ... يعني غم ... يعني رنج ... يعني هجران ... يعني تنهايي ... يعني بي كسي
اي دل تنها! تنهايي ، تنها... تنها ... تنها و تنها ميماني
چقدر دوست داشتم امشب كه شب يلداست ، من هم در كنار آنهايي كه دوستشان داشتم و دارم و دوستم داشتند و نمي دانم كه آ يا باز هم دوستم دارند ، بودم .آن وقت پدر بزرگ يا مادر بزرگ ميشدند، ماه شب يلدا. فرزندان و نوه ها، ستاره هايش . گرماي دلهايمان، كرسي اتاقمان . ياقوت دلهايمان، انار دانه دانه شده اش . پر باري عشق و محبت و تقسيم كردن آن بين همه، هندوانه اش . لذت در كنار هم بودن با هر مزه اي، آجيلش . مزه ي لحظه هاي خوش با هم بودن، شيريني اش . خواندن حمد وسوره، سپاسش از خداوند . بيان خيال يار و دلبر و آرزوها، فال حافظش . وفا و مهرباني و عشق، طولاني بودنش . آه كه چه شبي مي شد امشب ... ولي افسوس
به ياد داشته باشيد كه يك نفر، يك گوشه ي دنيا، تو غربت در اين شب طولاني تنها نشسته و به ياد يك مشت خاطراتي كه كم رنگ شده اند ؛ افتاده وفقط مي خواهد يك برگ از حافظ را به نيت بودن در كنار ياران بخواند
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 21:29  توسط هادي  | 

هیچ

تمام روز گريه مي كردم
 
در هواي گنگ ندانستن
 
دلم بهار را مي خواست
 
و عطر نارنجش را
 
و سر سبزي دل آرايش را.
 
تمام روز گريه مي كردم
 
                     و نمي دانستم
 
خواستن بهار به چه قيمتي بود
 
                         من پاييزي بودم
 
بهار را به خانه آوردم
 
برگهاي سبز زندگي اش را لمس كردم
 
با نفس هم آغوش شدم
 
                            و عطرش را بوئيدم
 
و راحت به خواسته بهار تن دادم
 
اما بهار مرا ارزان فروخت
 
                       به قيمت هيچ        به قيمت هيچ
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 23:14  توسط هادي  | 

مسافر

 
 
 
سخن از ماندن نیست
من و تو رهگذریم
راه طولانی و پرپیچ و خم است
همه باید برویم تا افق های وسیع
تا آنجا که محبت پیداست
 
 
 
 
 
 
 
 
ضربه به ضربه  قدم به قدم
ای مسافر راهی وجود ندارد .
راه با راه رفتن ساخته می شود .
اگر شما به پشت سرتان نگاهی بیاندازید
تمام چیزی که خواهید دید  علامت هایی از افرادی هستند
که روزی پاهایشان این راه را درنوردیده است .
ای مسافر  راهی وجود ندارد
راه با راه رفتن ساخته می شود .
                     
                       آنتونیو ماچادو
 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 23:10  توسط هادي  | 

LovE

میثاق های عشق....       Promises of love…..
برای امروز و فردا         Ipromise you my love For today
عهد می بندم           and tomorrow I promise you
نهایت شادی را به تو هدیه کنم.          As much happiness as I can give
عهد می بندم         I promise not to doubt or mistrust you
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد،          But to grow and add to your life
بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای  بیشتری غنا بخشم.             Of content I promise Never to try to
عهد می بندم              Change you But will accept
هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم        The changes you make In yourself
بلکه تغییراتی که در خود می پذیری          And I will accept Your live for me
بپذیرم        
و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم،          Without fear Of tomorrow
چون می دانم          Knowing that
فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.            Tomorrow ill love you more
Than I do today
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 23:5  توسط هادي  | 

یه حرف از .......

                                                                                                                                                 زندگي مثل يك نقاشي است با اين تفاوت كه در آن پاك كن وجود ندارد   

 

 

                      اي کاش مي شد سر نوشت را از سر نوشت                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:44  توسط هادي  | 

حرفهای ناب.........

اگر تصميم داشته باشي به زودي موفق خواهي شد زيرا ادمي ساخته افكار خويش است و فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيد

دكتر شريعتي

......................................................

تلاش بدون ايمان نبردي از پيش برده را به باخت مبدل مي كند.

پائولو كوئليو

...................................................

بگذاريد وبگذريد.ببينيد ودل نبنديد.چشم بياندازيدودل نبازيدكه دير يازود بايد گذاشت وگذشت

علي(ع)

.......................................

تنها ثروت واقعي انسان عشق است

بودا

.................................................

خدا منتهاي عظمت عالم خلقت است عشق منتهاي عظمت ادمي.

ويكتورهوگو

شرمنده که زیاد شد......................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:33  توسط هادي  | 

دل...........................

کنار آشيانه ات من آشيانه مي کنم
فضاي آشيانه را پر از ترانه مي کنم
 کسي سوال مي کند بخاطر چه زنده اي؟
و من براي زندگي تو را بهانه مي کنم   
 
 
 
رفتي و اي بهار مستي من
قلب من وحشيانه ميلرزد که چه کسي به تو عشق مي ورزد
اي چشم تو چون شکوه مهتاب
اي چشم من از فراق پر از آب
از معبد فکر من گذر کن
شايد که شبي ببينمت در خواب...

 
 
دست من خيلي حقيره که واست يه سايه باشه
 آخه خورشيد کي مي تونه بـــــا شبا همسايه باشه
قصه اي نگفته بودي تو کــــــــــتاب سرنوشتم
که بايد لحظه به لحظه تو رو از نو مي نوشـــــتم
يه روزي اومدي از راه از تــــــــه غبـــــــار جــاده
ته چشمات غم دريا .... خســـــته با پاي پيـــــاده.
 
                                        
 
 
 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:3  توسط هادي  | 

سفر

هیچ وقت برای رفتن دیر نیست....

بمان و ماندن را تجربه کن

سفر چیزی نیست که با بستن یک چمدان بتوانی تمام غربت را داخلش جا بدهی

تو باید با شقایق وداع کنی

باید ریشه ی تمام علایقت را از زمین بکنی

باید احساس دوست داشتن را به گورستان ابدی تمام عشقهای پاک بفرستی

همیشه دل بستن آسان است و چه سخت دل بریدن

روح تو وسیع تر از آن است که دیگر مرا دوست نداشته باشد

و قلب من کوچکتر از آن است که تو را فراموش کند

کسی تو را صدا می زند

آهنگ سفر دارد

اما تو فقط وفقط به خاطر کسی که روزی دستهایش را گرفتی

می مانی

تو معنای تمام حرفهای آسمان را می فهمی

پس بمان و تفسیر کن آن چه را که آسمان روز رفتنت

برایت خواهد خواند... 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 22:47  توسط هادي  | 

من

دلم آكنده از ترشرويي انسانهائيست كه از ذات « من » نفرتشان مي آيد ! اين همه كينه و خشم ... اين همه انتقام و زهر پاشيدن به كام اين « من » من براي چيست ؟ زندگي ساده تر از اين حرفهاست ! .... دلم آب مي شود ... مايوس مي شود از ملال ! .... ملال سركش ... ملال انفعالي ... يا ملال حزن انگيز .... همگي شيوه هايي انتقامجويانه است .. گاه از خود ... گاه از ديگران . دل كاوشگر از كينه خاليست ! دلم مي خواهد خواب باشم و آدمهايي چنين كينه ورز را نبينم كه اسير زنجيز جهالت ، زهر به حلقوم يك دل مهربان مي پاشند ... به راستي كشف يك دل مهربان اين همه آگاهي و بينش مي خواهد ؟ نمي دانم چرا « من » جهل خويش را ناديده گرفتم و از غار خود به زمين انسانهاي كينه ورز سقوط نمودم .. غار من موسيقيش گوشنواز است ... تنها اگر بودم اسير لبخندهاي بيمارگونه نبودم ... بيماري جهل ... حسادت ... خشم ... نفرت ... انتقام .... دلم آتش گرفته است دوستان ... بگذاريد از اينجا سفر كنم .... زمجاي پاي « من » نبود ....
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:21  توسط هادي  | 

بی تو….

 
روزی مرا ترک خواهی کرد
وبه سادگی یک خواب دور خواهی شد
از آسمان آبی مرا خواهی گرفت
ودر روزهای جهنمی خواهی سوزاند
روزی تصویر مرا خواهی برد
و از اشک من ابدیت خواهی ساخت.
من روزی تو را در انزوای خویش
زمزمه خواهم کرد
و در تمام ثانیه ها از تو یاد خواهم برد
و بی تو به تنهایی به ماه خیره خواهم ماند
روزی بی تو خسته از این زمانه خواهم شد
و با تمام غرور
از جدایی شکست خواهم خورد
و بیش از نفسهایم  تو را آرزو خواهم کرد..
تو
روزی از من دور خواهی شد
همچو برگی از درخت
با دست نسیم خواهی رفت
و در جایی دور از من خواهی نشست
و من روزی با هر آنچه از من برده ایی
بی تو به تنهایی
در سوگواری عشقمان خواهم گریست.
آه از آن روزهای پاییزی
که می آیند تا بمانند
آه از این عبور بی فرجام
وقتی نیستی برای ماندن
بهتر که روزها هدر شوند
و لحظه ها بمیرند
وقتی که صبح با تو آغاز نمی شود
بهتر که آغاز بمیرد و پایان شود.
افسوس خوب من………
افسوس که در یکی
از این روزهای سرد پاییزی
روزی مرا ترک خواهی کرد.
 
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:15  توسط هادي  | 

روزگار سختی است ...........!

 

روزگار سختی است ...........!

آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر ! 

آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

و همچنان در انتظار ،

در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

و رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

من اينجا تنها ماندم ،

خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ... مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

مرا ...... ببـــــــر .  

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:8  توسط هادي  | 

بی تو

 
 
گل سرخي که يه روز برام خريدي                اسمشو ميذارم راز دل غريبي
نامه هايي که برام تو مينوشتي                      بوي دستاتو ميده يار قديمي
   *****************                               
                                 از عشق
                                 زير بارون گريه کردم اشکامو نبيني
                                    نميدوني چقدر زيبا و دل فريبي               
                                       اشکاي من       هديه به تو                                 
            تو                              
مثل فرشته هاي خدا ميموني                 
  تو پاکي عاشقي و مهربوني                            
   مرحم من     دستاي تو                              
           اشکام                           
                              اشکام دونه دونه دونه دونه دونه دونه               
                              ريختن روي گونت فکر کردي بارونه                         
           بي تو                           
                              بي تو ميميرم ميميرم ميميرم ميميرم              
                                       بي تو من آروم نميگيرم
                          
                      
 
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:3  توسط هادي  | 

شب

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 22:0  توسط هادي  | 

بیرون پارانتز(جوک مشتی)

ترکه ميره حموم آبش داغ بوده با نعلبکي خودشو ميشوره !
....................................................................................................

با پدر حسين فهميده مصاحبه ميکنن ميگن به مسئوليين چه پيامي دارين که بگين
ميگه از مسئولين درخواست ميکنم روي تانکاشون  بوق بذارن

 ............................................................................................................

ترکه مي ره خواستگاري مي گن دخترم درس داره
مي گه عيب نداره من ميرم 5 دقيقه ديگه مي يام

................................................................

یه ترکه از يه دختر تو اتوبوس خوشش مي ياد پياده مي شه شماره اتوبوس بر مي داره

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 0:26  توسط هادي  | 

نغمه ها

دل از سنگ بايد كه از درد عشق
ننالد خدايا دلم سنگ نيست
مرا عشق او چنگ اندوه ساخت
كه جز غم در اين چنگ آهنگ نيست
به لب جز سرود اميدم نبود
مرا بانگ اين چنگ خاموش كرد
چنان دل به آهنگ او خو گرفت
كه آهنگ خود را فراموش كرد
نمي دانم اين چنگي سرونوشت
چه مي خواهد از جان فرسوده ام
كجا مي كشانندم اين نغمه ها
كه يكدم نخواهند آسوده ام
دل از اين جهان بر گرفتم دريغ
هنوزم به جان آتش عشق اوست
در اين واپسين لحظه زندگي
هنوزم در اين سينه يك آرزوست
دلم كرده امشب هواي شراب
شرابي كه از جان برآرد خروش
شرابي كه بينم در آن رقص مرگ
شرابي كه هرگز نيابم بهوش
مگر وارهم از غم عشق او
مگر نشنوم بانگ اين چنگ را
همه زندگي نغمه ماتم است
نمي خواهم اين ناخوش آهنگ را                                               

                                                                         فریدون مشیری
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 14:41  توسط هادي  | 

رازه گل..

آدم ها به هم گل مي دهند ، چون معناي حقيقي عشق در گل ها نهفته است . كسي كه بكوشد صاحب گلي شود ، پژمردن زيبايي اش را هم خواهد ديد . اما اگر به همين بسنده كند كه گلي را در دشتي بنگرد ، همواره با او خواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام ، با غروب خورشيد ، با بوي زمين خيس و با ابرهاي افق آميخته است ...

پائولو کوئيلو

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 14:15  توسط هادي  | 

سهراب

دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 14:5  توسط هادي  | 

عشق

خداوندا به هر کس که دوست ميداري بياموز که عشق از زندگي کردن بهتر است و به هر کس که دوست ميداري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.
(دکتر علي شريعتي)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 23:26  توسط هادي  |